بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

شیرین زبان...

1392/9/10 2:00
نویسنده : مامان نسرین
453 بازدید
اشتراک گذاری

 

به نام خدا...

در فشانی هات ادامه داره...

 خاله بهت میگه :تو پسری یا عسلی؟؟؟ میگی عسلم عسل.

بعد از ظهر پنجشنبه به همراه بابایی سعی میکنید بخوابید... طبق معمول بابایی سه سوته خوابش برده و داره خر و پف میکنه... با عصبانیت سرتو بلند میکنی از روی بالش میگی... باباااااا   آروغ نزن!!!!خنده

انقدر بدو بدو  میکنی و در طول روز کالری و آتیش و با هم میسوزونی که موقع خواب یه نفس عمیق میکشی و میگی: ای خداااااا   بدنم درد میتنه!!

هر جا دو نفر در مورد اینکه ناهار یا شام چی بپزیم و چی بخوریم صحبت کنن میپری وسط و اظهار نظر میکنی... معمولا لازانیا یا کباب و رشته پلو با ترشی رو پیشنهاد میدی!

هر موقع ببینی یکی داره میره بیرون از خونه... میری روبروی اون شخص می ایستی میگی: من آماده ام... بربم!

توی خونه مدام نقش بازی میکنیم... کارگردان هم خودتی... میگی من سپنتا م تو هم تپیده (سپیده)... بیشترین بازی ها هم در مورد شیر خوردن سپنتاست!!!   ای کلک...

وقتی عصبانی میشی  من رو با لفظ نشین(نسرین) خطاب میکنی... انقدر جدی و محکم که یقینا میتونم بگم  تا قبل ازین کسی اینطوری  منو صدا نزده بود!!!   من فدای اون جذبت پسرم... آخه من مامانتم یکم ملایم تر...چشمک

داستان گولاسه(گوساله) که قرار بوده برای هیئت قربونی بشه رو خیلی با نمک تعریف میکنی....

گفتیم اجازه بگیر  قبل از یه سری کارها.... قبل از دست زدن به وسایل دیگران... نمیدونستیم داستان میشه...

میگی ایجازه هست؟؟  در هر شرایطی جواب ما باید باشه: بله پسرم اجازه هست...  ما هم اگه  بخوایم از کنار وسایل و اسباب و لوازم مربوط به شما رد بشیم باید اجازه بگیریم که معمولا جوابت اینه: اجازه نیست... اجازه ندارم!!!!!نیشخند

خیلی مهمون نوازی... دایم میپرسی... کی میاد خونمون/ مهمون نمیاد؟!   عروسی نمیریم؟ 

به دنبال رفتار های دخترونت... کاربرد تک تک لوازم آرایشی رو بلدی ... یه بارم بعد از کلی نقاشی رو صورتت گفتی وااااای سایه نزدم!!!!تعجب

بارون که میباره برامون شعر میخونی... بارون میاد چر چر... من فدای احساست پسر...قلب

من مرده ی اینم که در اوج عصبانیت ما رو تهدید میکنی... یه بار رفته بودی سراغ زیور آلات من... وقتی عصبانیت من و دیدی بهم میگی... گردنبند و انداختم میرم بیرون با گردنبندت.... میرمااااا... .

یا اینکه  بهم میگی میریم پیش دتر(دکتر) صبور  آمپول سوزنی میزنه برات... آهان آهان!!!!!ابرو

میری سراغ کفشای من... بهت میگم بردیا کفشای خودت و بپوش... میگی: همین خوبه... همین خوبه(با وزن و ملودی  ترانه همین خوبه ابی بخونید).نیشخند

یه سوال بد جوری ذهنت و مشغول کرده...سوال اینکه  چرا توی فیلم عروسی مون نیستی؟؟؟!!!!   بعد خودت جواب میدی رفته بودم عروسی آبجی مهسا؟؟!!!!خنده

ازین دست حرف و سخن زیاده... ذهنم یاری نمیکنه... کاشکی همشونو برات مینوشتم... انقدر این روزها دوست داشتنی شدی که دلم نمیخواد یک ثانیه و یک کلمه ازین روزها از یادم بره از دست بدم و حرفات از یادم بره...

سی ماهگیت مبارک... باشم و سی سالگیت و مرد شدنت و ببینم... 

اما بعد از هر بار حظ بردن به خاطر شیرین زبونیت ... از صمیم قلب آرزو میکنم که همه مامان ها این لحظات رو تجربه کنن... امین

 

 fv

b

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (7)

بهاره
10 آذر 92 13:39
خیلی قشنگ بود نسرین.... و البته کار های بردیای خوردنی
♥ مامی ملودی جون ♥
10 آذر 92 22:15
ای جونم دلم برات آب شد که
مامان یاسمین زهرا
11 آذر 92 1:52
مبارکه عزیزم 30 ماهگیت.جونم چقدر بانمک و خوشمزه شدیییی
مريم مامان آرمان
16 آذر 92 16:09
قربون پسر شيرين زبونمون. عزيم.بهت ميگه نشين.جان.ببوسش. چه قد شبيه بردياست سپنتا.
هدی مامان مبین
26 آذر 92 1:10
نسرین من نوشتنتو خیلی دوس دارم... و بردیا و شیرین زبونیاشو انتخاب عکساتم که عالیه!
الهه
30 آذر 92 23:04
فداش شششششم.عااااالی بوووود!
الهه
30 آذر 92 23:05
فداش ششششم عاااالی بوووود